ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
491
معجم البلدان ( فارسى )
فقبلى ماتا الخالدان كلاهما * عميد بنى جحوان و ابن المضلّل و عمرو بن مسعود و قيس بن خالد * و فارس رأس العين سلمى بن جندل و اسبابه اهلكن عادا و انزلت * عزيزا يعنّى فوق غرفة موكل « 1 » و آن شهرى بزرگ و مشهور از شهرهاى جزيره ( كردستان ) در ميان « حرّان » و « نصيبين » و « دنيسر » به دورى پانزده فرسنگ از نصيبين يا نزديك به آن ميان آنجا و « حرّان » كه به « دنيسر » نزديكتر و در ده فرسنگى آن است و در رأس عين چشمههايى بسيار شگفت انگيز ، زلال هست كه در يك جا گرد آمده ، نهر خابور را تشكيل مىدهند . مشهورترين اين چشمهها [ 732 ] چهار چشمهء « آس » و « صرار » و « رياحيه » و « هاشميه » است و در ميان آنها چشمهاى است كه آن را « خسفه سلامه » نامند كه ماهىهاى بزرگ در ته چشمه به گودى ده قامت همچون فاصلهء يك وجب ديده مىشود . چشمهء « صرار » همان است كه متوكل « 2 » ده هزار درهم در آن ريخت و به مردم شهر اجازه داد كه آن را ببرند و مردم خود را در آن آب ريخته و سكهها را در آورده ، يكى از آنها هم گم نشد . زيرا گوداى آن به سبب زلالى آن مانع از ديدن نمىشود . گوداى آن نزديك ده زرع است . و چيزهاى كوچك نيز در ته آن ديده مىشود . اين گفتهء احمد پسر طيب است . اما من از رأس عين گذشته و اين چنين زلالى در آن نديدم . اين چشمهها جمع مىشوند و باغهاى شهر را سيراب كرده . آسياهايش را مىچرخاند و سپس به رودخانهء خابور مىريزد . احمد پسر طيب نيز گويد : در ميان آن چشمهاى است در پشت حرّان كه آن را « زاهريه » گويند . و متوكل در آنجا فرود آمد . ساختمانى بنيان نهاد و قايقهاى كوچك بر چشمهء زاهريه حركت مىكرد و تا چشمه هاشميه مىرسيد و مردم براى رسيدن به باغهايشان و رسيدن به شهر قرقيسياء بر آنها سوار مىشدند . من گويم كه خود بدانجا رفتم و نه كشتى و نه سوارى در آنجا نديدم . و مردم رأس عين نيز از آن خبر نداشتند و نمىدانم چرا با آن آب بسيار كه در آنجا هست چنين شده است . و تنها قايقى كوچك در آنجا بود . و شايد از كوتاه شدن همّت مردم باشد . او گويد : و نزديك چشمهء « زاهريه » چشمهء « كبريت » است كه آبى سبز رنگ و بىبو از آن برآيد و در جويى كوچك روان مىشود و دولابى را به راه مىاندازد پس با چشمهء زاهريه يك جا شده و با هم در يك جا به رودخانه خابور مىريزد . نسبت به شهر رأس عين ، « رسعنى » گويند و « راسى » نيز گويند . و بدين نسبت شهرت دارد : بو الفضل جعفر پسر محمد پسر فضل راسى . « 3 » او از بو نعيم روايت دارد . بو يعلى موصلى و جز وى از او روايت مىكنند . حديث او قابل اعتماد است . بو القاسم ( گويا ابن عساكر ) گويد : حافظ جعفر پسر محمد پسر فضل بو الفضل رسعنى در دمشق از بو الجماهير محمد پسر عثمان تنوخى و از سليم پسر عبد الرحمن حمصى و از محمد پسر حمير و از على پسر عياش حمصّى و از بو مغيره حمصّى و از اسحاق پسر ابراهيم حنينى و محمد پسر كثير مصيّصى و سعيد پسر مريم مصرى و محمد پسر سليمان پسر ابو داود حرّانى و عبد اللّه پسر يونس تنّيسى [ 733 ] و از گروهى جز ايشان بر شنود . عبد اللّه پسر احمد ابن حنبل و بو بكر باغندى و زكريا پسر يحيى شجرى و بو جعفر احمد پسر اسحاق بهلول و بو طيب محمد پسر احمد پسر حمدان پسر عيسى ورّاق رسعنى و محمد پسر عباس پسر ايوب اصفهانى حافظ و جز ايشان از وى روايت دارند . على پسر حسين پسر علّان حرّانى حافظ گويد : او مردى راستگو بود . بشارى گويد : سخنش مشكوك است . رأس ضان [ ر س ] كوهى است در سرزمين « دوس » كه نامش در حديث بو هريره آمده است . رأس القنطره « 4 » [ ر س ق ط ر ] آن را در واژهء قنطره ياد كردهام زيرا نسبت بدان قنطرى گويند . رأس الكلب « 5 » [ ر س ل ك ] كوهى است در يمامه و گويند معدن قير است و رأس الكلب ناميده مىشود . نيز دژى است در قومس كه رأس الكلب نام دارد و در سمت چپ كسى است كه به نيشابور مىرود . رأس كيفا [ ر س ك ] از سرزمين « مضر » در جزيره ( كردستان ) نزديك حرّان كه ماليات دولتى آن سيصد و پنجاه هزار درم است . عياض پسر غنم پس از آنكه به روزگار عمر بن خطاب آن را بگشود پيمانى مانند پيمان را با ايشان بست .
--> ( 1 ) . اگر روزگار من به سر رسيده چنان كه گمان مىكنم پيش از من دو زنده نام مردند : بزرگ بنى جحوان و پسر مضلّل و عمر پسر مسعود و قيس پسر خالد و بزرگ سوار « رأس عين » سلمى پسر جندل . ياران او عاد را نابود كردند و عزيز را به پايين كشيدند . اين قطعه با يك بيت فزوده در چ ع 3 : 716 : 16 - 20 ديده مىشود . ( 2 ) . خليفهء عباسى ( 232 - 247 ) جعفر پسر معتصم . ( 3 ) . ش . ش : 755 از انساب 244 ، لباب 2 : 7 ، لسان 7 : 190 ، تاريخ بغداد 7 : 177 ، تهذيب تهذيب 2 : 105 . ( 4 ) . ن . ك : تقويم بوالفدا - آيتى ص 560 . ( 5 ) . ن . ك : لسترنج ص 392 .